Belladonna
Adalyn Grace
در کتاب اول، بلادونا، سیگنا به عمارت خانوادهی هاوثورن میرود و با مرگهای مشکوکی روبهرو میشود. او برای پیدا کردن قاتل و نجات دخترعمویش، بلایت، وارد ماجرایی خطرناک میشود. در همین مسیر، سیگنا با موجودی مرموز به نام سیلاس آشنا میشود که در حقیقت تجسم «مرگ» است. رابطهی میان آن دو از ترس و بیاعتمادی شروع میشود اما کمکم به عشقی عمیق تبدیل میشود. در پایان، سیگنا حقیقت هویت سیلاس را میفهمد و برای نجات بلایت از قدرتهای مرگ استفاده میکند.
در فاکسگلاو، برادر مرگ یعنی فِیت (سرنوشت) وارد داستان میشود. او تصور میکند سیگنا تجسم دوبارهی همسر ازدسترفتهاش، «زندگی»، است و میخواهد او را از مرگ جدا کند.
فیت حتی سیگنا را تحت فشار میگذارد تا با او ازدواج کند. اما حقیقت بزرگ داستان این است که سیگنا زندگی نیست؛ بلایت تناسخِ زندگی است. بلایت برای نجات سیگنا حاضر میشود خودش پیمان خونی را انجام دهد و به این ترتیب به فیت گره میخورد.
در ویستریا، تمرکز داستان بیشتر روی بلایت و فیت است. بلایت که اکنون به فیت پیوند خورده، حاضر نیست تسلیم سرنوشت از پیش تعیینشدهاش شود. در ادامه مشخص میشود نیروهای بسیار قدرتمندتری از مرگ و سرنوشت وجود دارند و گذشتهی مادر سیگنا نیز به این نیروها ارتباط دارد.
کائوس (Chaos)، موجودی قدرتمند و دشمن زندگی، وارد ماجرا میشود و تهدیدی جدی برای بلایت و دیگر شخصیتها ایجاد میکند.
در پایان، بلایت با حقیقت وجودش بهعنوان «زندگی» روبهرو میشود و فیت نیز سرانجام درمییابد که زنی که قرنها انتظارش را کشیده، همان بلایت است. داستان او و فیت پایانی تلخ و شیرین پیدا میکند؛ در حالی که سیگنا و مرگ نیز سرانجام به عشق خود میرسند.
به این ترتیب، مجموعهی بلادونا با ترکیب معما، فانتزی گوتیک، عاشقانه، ارواح، مرگ و سرنوشت به پایان میرسد.